قابلیت آلت جلو جهیده در تکثیر آحاد خانواده و شهر، با لذت دخول در تن معشوق که اشتباه گرفته شد، به اشتباه، قابلیت دخول در تن معشوق به آلت جلو جهیده نسبت داده شد.
پاهایم را از هم واکردم از اندرونم بیرون خزیدند
زیبا بودند
شاید حتی صدای عشقبازی بودند وقتی لب هاشان به خنده وا می شد وقتی انگشتم را روی لب هاشان یا روی چال گونه هاشان می مالیدم
شاید نسیم را روی سینه ام می کشاندند
حتی وقتی قد کشیدند و از شانه های من بالاتر جستند شاید صدای عشقبازی بودند و بوی یاس می دادند که من هوای بازی حتی هوای عشقبازی نداشتم
چشم هاشان هنوز به خوابم می آید و دست هاشان که گرم و کوچک بود و از دیواره های خون آلود تن می کشید توی دست های من
قلبم کنار بالششان بود اما باد می آمد باد تکه تکه می برد
بندها را بر می چینند طناب را وا می کنند دست ها را از گلویم بر می دارند
حالا خودم خودم را دار می زنم
باد می کنم جسدم را و بوی مرده می گیرم
از اینهمه صورت که مثل صورتک می خندد یکی نمی گوید درخت یا اینکه از درخت آویزان ست هیبت هولناکی دارد
حالا خودم خودم را چال می کنم
از آسمان نبارید و از زمین نرست و بوی گنگی از باد نیامد و هیچکس از هیچکجا برنخاست بگوید عشق یعنی چی
خنده می پرد
روی زخم هایم می خوابم
چشمم نگاه مضطربی دارد
نام من هی تکه تکه می شود
پاهایم را از هم واکردم
از اندرونم بیرون خزیدند
با دست های کوچکشان
که ناخن های تیزش را
به دیواره های خون آلود تنم بند کرده
از منزل کفر تا به دین، یک نفس است
وز عالم شک تابه یقین یک نفس است
این یک نفس عزیز را خوش می دار
چون حاصل عمر ما همین یک نفس است
پایان راه
از آنچه باخته ام خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام .روز گاري از زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟
و دنیا آنقدر کوچک است که از دل بزرگ آدم ها برای شما می نویسم ، دلی که اگر برای کسی تنگ شود ذره ذره سنگ می شود و این باعث ننگ است که لباس رنگ رنگ بپوشی و پا روی دل دیگران بگذاری. ای دوستان هم سان من ، داستان همراه دوستان می گذرد بی آنکه به پشت نگاه کند. مکنید از زمانه گلایه و نگویید روزگار زشت است که خشت دل ما کشت حاصل خیز را آفت زد. این مشق عشق نیست که برایتان می نویسم این نه واقعیت زود گذر ، بلکه حقیقت جاودانی است. طبل پر صدای عشق ، گوش بر من و هوش بر گذشتگان و جوش بر آیندگان نمی گذارد.نظر مکنید و حذر کنید ، سفر بی خطر نیست شروع مکنید به امید طلوع و اگر طلوع بود از یاد نبرید را که فرا میرسد غروب. شکسته می شود آن دل از جنس بلور و چه می شنوید؟ چشم باز ، سینه راز ، در انتظار آواز و نه آواز پرنده آواز یار ، یار پر یادگار.باز دوباره گوش می دهید چه می شنوید؟ ای خدای بزرگ چه می شنوند؟ همان جمله با صدایی دیگر… . گر او کرد اشتباه چه باشد مرا گناه؟ که دیگر مرا پناه؟روز من سیاه و روزگارم تباه و نفرین و آه … آرام نمی شوی و دلارام شما رفته است . که را نفرین می کنی آنکه هنوز دوستش داری؟به چه فکر میکنی ذکر او بر زبانت است؟هنوز متعجبی و حیران که در آن بهار دوران چه طور زمستان فرا رسید. افسوس که یادت می آید هیچ احساسی به او نداشتی آنقدر گفت تو را دوست دارم که پوست بر استخوانت رسید. آری آن زمان تو را دوست داشت و تو باز بی احساس به او تو نمی دانستی و آمدی و آن کس که تو را بی شمار دوست داشت دوست بداری… مدتی که گذشت تو تکراری شدی و دوست داشتنش به آخر رسید ولی تو دیگر او را صادقانه دوست داشتی و چه کرد با تو بی آنکه به تو فکر کند و باز آن جمله تلخ با صدایی دیگر… این صدا برای من ناجور و برای شما یک جور فرقی نمی کند و فقط آن جمله مهم است که می گوید… حالا در تنهایی زندان ، تاوان می دهید و پیمان نبود که پایان این شود.
بسیار تنگ است بسیار سفید
این اتاق میل های درونی است
روی کاسه ی سفید فرنگی ام
نشسته ام
خم شده سرم روی زانو روی این دست
دست دیگر آنور است آویزان
دراز می شود روی گونه ی دیوار دست می مالد
دراز می شود زیر شیر آب دست می شوید
ول می شود
آویزان نشسته ام روی کاسه ی سفید فرنگی
سرم خم روی زانو نمی دانم از زیر سینه می آید؟ از ته شکم می آید؟
اشک می ریزد از چشم که شاش می ریزد اینجا ول
لای این همه آب اشک می ریزد از چشم.
شاش می ریزد.
انگار دست های رفته توی تنم حالا یکی یکی بیرون می کشند می روند
می ریزد از ته دل توی چشمه که این توست، کاسه ی سفید فرنگی
شاش می ریزد از ته دل بیرون. داغ و شرشر توی آب سرد کاسه ی سفید فرنگی
اشک که می ریزد از این می ریزد که شاش که می ریزد داغ داغ، دلم ضعف می رود
سر تکان می دهم که موها پس بخزند و آه
سرم خم روی زانو توی کف دست
دست دیگرم این جا زیر غلغل شاش داغ جاری تلخوش
حالا دوباره پر می شود از اشک. آه.
حالا تمام داغ داغ از ته دلم شرشر می ریزد اینجا روی دستم این جا توی کاسه ی سفید فرنگی.
دست اینجاست که شرشر شاش بریزد روی کف دست پیش از آنکه بریزد برود توی کاسه که برود
یعنی فقط یکبار دیگر تماس و بعد
هیچ و زرد و روشن و درخشان و داغ.
داغ داغ.
هر بار بیرون کشید دستش را از توی گلویم این همین گلو سوخت.داغ داغ.
اما نبود داغ داغ، دستش کم بود.
فقط اینجاست شرشر شاش که می سوزد داغ می ریزد از گلو بیرون.
کمر راست که می کنم نفسم گیر می کند.
نفس گیر می کند خم می شوم.
دوباره سر روی کف دست.
لیوان قهوه را برمی دارم از لب سفید وان.
هاه. یکبار دیگر.
تیر می کشد کمر راست می شود
خم که می شوم از ناله های جیغ کشیده تیغ می کشد
شرشر است گه نیست آب شده گه شرشر می ریزد از بس که خورده ام خراب خراب
خم شد دوباره روی زانو سر توی دست
پیچ می خورم کج
دستم چنگ به لب کاسه ی سفید فرنگی
عرق که می زند از روی سینه روی پیشانی
زور که می زند از زیر سینه تاب می دهد کمرم را شکم پیچ پیچ می خورد هنوز نفس نیامده بالا
هنوز دستم این جاست
اندازه می گیرد
داغ داغ و خوب
له که می شوم خالی از این ها که ریخت دراز می کشم توی وان سفید و آب جوش و داغ پر می شوم دوباره
دلم نمی خواهد گه رنگ پریده ی رقیق شرشر
آن یکی گونه گه را می خواهم سفت سفت سخت سخت
هر بار قهر کرده انگار مثل کی... نرم
از کون می خزد بیرون
*
یک سیگار. تا گلو توی آب داغ. شرشر اشک می ریزم از خونریزی های بسیار.
آدم است عشق
گاهی دلش می گیرد
گاهی از ته دل می زند زیر خنده
ما را می رنجاند
گاهی آغوش وا می کند..
دست هایش را روی گونه هامان می چسباند
یا بر می دارد روی پستان هامان می گذارد و ما عشق می کنیم
گاهی عرق می نشیند روی پیشانی دلش
می خواهد، توی چشمۀ خنکی، که ما باشیم، غوطه ور شود
گاهی
می خواهد از خنکای چشمه که بیرون زد
یکی مثل آفتاب
نه مثل ما که مثل چشمه ایم
بر شانه هاش بتابد
گاهی دلش برای خودش تنگ می شود
می خواهد خودش را بغل کند
اما
ما
دست هایش را می گیریم
دور گردن خود حلقه می کنیم
من صندلی ام
کشیده اندم تا میان اتاق
ایستاده اند روی من
سر بیرون کرده اند از حلقۀ طناب
با تیپا مرا از زیر پا پس زده اند
من صندلی ام
نشسته اند روی من
نگاه کرده اند به روبرو
به آنچه از طناب آویزان است
برخاسته اند کشانده اندم تا ته اتاق
تا پای پنجره
ایستاده اند روی من
خم شده اند از پنجره بیرون
ول شده اند
چسبیده اند به سنگفرش
من صندلی ام
کشیده اندم تا توی خیابان
نشسته اند روی من
نگاه کرده اند به سنگفرش
نگاه کرده اند به بالا
برخاسته اند
از خیابان گذشته اند
تا میان موج رفته اند
از موج گذشته اند
زیر آب رفته اند
من صندلی ام
ایستاده اند روی من
…
شناسنامه
در شهر سنگ می خورد به شیشه
دلنگرانی
می دانم
باور نمی کنم
توی آینه می بینم
دوست دارم
لب هایم را می بوسم به دهان می برم
دوست دارم
طعم تریاک دارم
دوست دارم
صدایم نمی شنود سیل سال جاری را
سگ شده این سال
می گیرد
بگذار بگیرمت دوباره
آغوشم وا شده راست می گفتی دست ندارم
من حقیقت خودم ام
از حقیقت تو حرفی نمی زنم
اگر بزنم از آب در می آیی دروغ
د
و
ر
می شوی
شکل دور نیست همین است که هست: دال واو ره
شب ها با هم می رویم توی رختخواب صبح با هم از رختخواب بیرون می آییم می رویم پشت میز. با هم حرف می زنیم می خندیم راه می رویم با هم گریه می کنیم خیلی با هم گریه می کنیم. سرمان را تکیه می دهیم روی شانه ی هم دست روی سینه ی هم نگاه می کنیم به همه ی دیوارهای اتاق، حرف می زنیم. همه چیز به هم می گوییم. همه جا با هم می رویم. همه چی با هم می خوریم بخصوص عرق استکان استکان.
اما یکی دیگر هم هست. همینجاست. با هم حرف می زنیم. با هم می خندیم با هم می ترسیم با هم دلشوره می گیریم با هم چراغ را خاموش روشن می کنیم بوی پرتقال می دهد. نبودنش سرگیجه می آورد. سرم که درد می گیرد فرو می کنم لای پایش آرام می گیرد. نمی رود. دروغ می گوید.
بعد شب ها می رویم توی تختخواب نگاه می کنیم به هم با هم می خوابیم با هم از رختخواب بیرون می آییم با هم می رویم پشت میز.
اما یکی دیگر هم هست. سینه اش خیلی داغ است. لای پایش خالی است خیلی داغ است. دستهایش خیلی پهن است. سرش درد نمی گیرد چون هی سرهایش را با هم عوض می کند. سرم که درد می گیرد فرو می کنم لای پایش آرام می گیرد. دستهایش را می بندم دور شانه هایم هر جایی روی سینه و گلویش را می بوسم تا برسم آنجا که لب هایش را وا می کند روی لبهایم. می بوسد تا اینجا که لب هایم وا می شود توی سرم بنگ بنگ.
اما یکی دیگر هم هست که نباید برود بیاید برود بیاید برود بیاید با این دسته گل ها و گونه های یخ کرده و اینهمه سیگار
اما آن یکی که سرم را آرام می گیرد نباید برود بیاید برود بیاید برود بیاید دلشوره بگیرم از رفتن رفتن از آمدن آمدن ذوق ذوق اینجا اینجا
چیزی به تن کرده ام که تنم کرده
در تنگنایی که تنم کرده
چشمم از اینجایم بیرون نزد
این گزارش است افتاد توی سرم از گلو زد آنور آنور
نگاه نکن کردی؟
یک بار آرزو از خر خودش پایین آمد
یک بار من از خر آرزو پایین آمدم
یکبار بالایم از کمرم پرسید تو هم خوبی؟
یکبار دلش که درد گرفته بود لوله شد توی دلم
رفتم و این چشم ها رفتم و این دندان ها
رفتم آب شوم از زور خواب بریزم از چشمش بیرون
این چشم بوی من می دهد که گل شد خشکید
پسرک تنها
یکسال گذشت. از روزی که پسرک تنها و غمگین به دنیای واقعی یا شایدم دنیای خیالی پا گذاشت یکسال گذشت. روزی روزگاری پسرکی به دنیا آمد که دنیا برای پسرک هنگام تولد دوباره رنگ و بوی تازه ای داشت که پسرک را خوشحال کرد، ولی افسوس که نمی دانست سال شومی در کمینش نشسته و روزگار مثل آفتاب پرست رنگ می بازد و به تماشاچیان رنگ قبلی توجهی نمی کند و برای شاد کردن عده ای جدید پا بر چشمان تماشاچیان قبلی خود می گذارد. پسرک با دلی صاف و قلبی صادق پا بر جهان گذاشت و محو تماشای زیبایی های جلبک وار روزگار شده بود. روزی پسرک از زیبایی های دنیا خسته شده بود و دیگر چیزی او را خوشحال نمی کرد. در میان گلزاری زیر سایه درختچه ای نشسته بود که چشمانش بر خارزاری خیره شد، در میان این همه خار گلی زیبا روییده بود . پسرک چند روز پیاپی محو تماشای گل بود. با طلوع آفتاب می آمد با غروب آفتاب می رفت، بعضی وقت ها طلوع آفتاب را به طلوع بعدی می رساند. چند روزی به همین صورت سپری شد، دل پسرک دیگه طاقت دوری چند لحظه ای گل را هم نداشت، از طرفی پسرک نمی توانست نظاره گر گل در میان خارهای بران باشد که هر زمان امکان خشکانیدن گل را دارند. به همین خاطر دل را به دریا زد و سر به بیابان نهاد. در میان راه خارهای زیادی پای پسرک را زخمی می کردند ولی شوق دیدار گل این دردها را خنثی کرده بود، پسرک به آرزوی قلبی خود رسید در کنار گل ایستاده بود زانو زد و با شور و شوقی فراوان به گل نگاه می کرد باز هم جرأت دست زدن به گل را نداشت از ترس اینکه پژمرده شود، خون زیر پای پسرک روان شده بود ولی پسرک به این فکر می کرد که خون پاهای لاغر و خسته اش ریشه های گل را خشک نکند، هوا خیلی گرم بود ولی پسرک به این فکر می کرد که برای گل سایبان شود تا آفتاب گل را خشک نکند. پسرک شاد شده بود سختی های راه را نمی دید و هر روز به دیدن گل می آمد، خارها همچنان پاهای نحیفش را می خراشید ولی شوق دیدار گل ارزشش بیشتر از این حرف ها بود، ظاهرا گل هم از پسرک مهربان و ساده دل خوشش آمده بود و یا شاید فقط بهش عادت کرده بود. روزی پسرک به این فکر فرو رفت که گل را به خانه ببرد و از این لجن زار دورش کند. به خانه رفت تا در باغچۀ کوچکشان خانه ای برای گل زیبا بسازد افراد خانواده وقتی گل را دیدند با آوردن گل مخالفت کردند، آنها به پسرک گفتند که این گل نیست یه نوع گیاه هرزۀ زیباست است که به صورت خودرو رشد می کند و ریشه های گیاهان اطرافش را نابود می کند که این باعث می شد کل باغچۀ آنها را علف هرزه بپوشاند، اما پسرک که فقط به فکر آوردن گل به خانه بود نه حرفهای اطرافیان برایش مهم بود نه باغچۀ خانه شان. با خواهش ها و التماسای فراوان پسرک خانواده اش برای آوردن گل موافقت کردند. پسرک با خوشحالی هرچه تمام تر به سوی گلزار می دوید و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید ولی وقتی نزدیک گلزار رسید کم کم آن برق و خوشحالی که در نگاه پسرک بود کم و کمتر شد و بعد از چند لحظه پسرک سرجای خود خشکش زد، گلدانی که برای آوردن گل آورده بود از دستش افتاد و شکست و پسرک در بهت عجیبی فرو رفت، آن خوشحالی و شادابی چند لحظه پیش اکنون به سکوت سنگینی تبدیل شده بود، پسر دیگر کنار گل نشسته بود و جای پسرک را گرفته بود. به خانه برگشت و چند روزی را در اتاقش ماند ولی طاقت دوری گل را نداشت بازهم به سوی گلزار به راه افتاد ولی بازهم........ پسرکی دیگر. روزهای دیگر و پسرانی دیگر....... پسرک که دیگر آن شوق و ذوق را برای دیدن گل نداشت تصمیم گرفت که گل را از آن لجنزار نجات دهد و به خانه بیاورد چون هنوز گل را دوست داشت ولی طاقت دیدن گل را با پسر ها نداشت. پسرک گلدانی زیبا و بزرگ را برای گل درست کرد و بازهم با وجود اینکه می دانست که گل را خواهد دید و پسران.... این بار دیگر پسرک خشکش نزد بلکه به زانو افتاد با دیدن پسرکی جدید که گل را در گلدان نهاده و می خواهد گل را ببرد پسرک نزدیک شد که با بردن گل مخالفت کند ولی گل دیگر حتی به پسرک نگاهی هم نینداخت و با لبخندی ملیح در میان گلدان غریبه رفت و از آنجا دور شد پسرک تا وقتی که آنها را می دید به آنها نگاه می کرد و زیر لب می گفت گل من باغچۀ نو مبارک وقتی آنها از دید پسرک دیگر قابل دیدن نبودند پسرک همان جا جان سپرد و سر بر خاک نهاد و آن صداقت صمیمیت و مهربانی را با خود به گور برد. اکنون چند روزیست پسرکی به دنیا آمده از جنس نفرت پسرکی که نه بویی از مهربانی برده نه از صداقت نه از دوست داشتن. پسرک به صحرا می رود به گلزار می رود به جایی که پسرک مهربان جان سپرد، او در بیابان و گلزار بر گل ها پا می نهد و خارها را می بوسد. کسی را دوست نمی دارد گلی نظرش را جلب نمی کند و تنها ارزویی که در دل دارد رسیدن به گلهای بیشتر و له کردن آنها زیر پاهایش است بخصوص گل زیبای قصۀ پسرک مهربان که از خارزاری به لجن زاری برده شد. به امید آن زنده است وبه شوق له کردن گلهای دیگر گام بر می دارد.
لیلی کنار پنجره
لیلی بر بستر
لیلی کنار در
لیلی کنار پنجره لیلا شد
نبافته نه نگاه نکن موهاش بافته نیست نه
پاها را شسته در بوی شیر تازه رنگ پریده را شسته
تنش توی سایه نیست
دامن چرخید دور قامت لیلا
لیلا رقصید و عطر پونة ماده مالید روی هوا
خندید و همچنان که می خندید اما موی افشان نداشت
موهایت را دراز کن ابروهایت را باریک
موی لای پایت را کمی موی روی پایت را
و ببین کمی موی زیر بغل را عزیزم لیلا!
کوتاه کن بلند کن کوتاه کن ها
حالا بخند یعنی بخند اما زیاد نخند
گاهی میان خنده بگو آه
نمی خواهی نگو
نمی خواهی تو بنشین آن بالا آن پایین بگو کوتاه کن بلند کن کوتاه کن نه
اما بخند میان خنده بگو آه
لیلا رنگ پریده را شست
چشم خمار را گشود وق زد وقیح شد آه
و دست کشید نه روی سر زانو که شیر تازه مایه بسته بود
و آه باز آه
حالا فقط منم که ایستاده ام به تماشا ها
گونه هایم را و گونه هایت پستان هایم را و پستانهایت
بگو بیا سر لای دل های گرم هم بگذاریم
راه چشم های خواب نیالوده مان را پیدا کنیم ها
به من بگو
فقط من ایستاده ام به تماشا
چیزی نظیر بیداری یا خواب وقتی می پنداری بیداری
دامن چرخید
لای زانوها که پا ورمی چیدند روی گل قالی پیچید نه
و همین حالا دست روی نه روی سینه ام
روی پستان های روی سینه ام ها؟ بنشان دستت را
من که زانوهایت را پشت گلگلی های دامنت دیدم
وقتی خندیدی با تو خندیدم
و بوی پونة ماده جویدم یکبار حتی انگشت هایم را جویدم
از خواب که بر می خیزیم باز ها نگو
تو نگو کوتاه کن بلند کن نه تو نگو
لیلا کنار پنجره لیلی شد و نشست