تبليغاتX
سادیسم و جنون
پسرکی از جنس مهربانی و نفرت

پسرک تنها

 

یکسال گذشت. از روزی که پسرک تنها و غمگین به دنیای واقعی یا شایدم دنیای خیالی پا گذاشت یکسال گذشت. روزی روزگاری پسرکی به دنیا آمد که دنیا برای پسرک هنگام تولد دوباره رنگ و بوی تازه ای داشت که پسرک را خوشحال  کرد، ولی افسوس که نمی دانست سال شومی در کمینش نشسته و روزگار مثل آفتاب پرست رنگ می بازد و به تماشاچیان رنگ قبلی توجهی نمی کند و برای شاد کردن عده ای جدید پا بر چشمان تماشاچیان قبلی خود می گذارد. پسرک با دلی صاف و قلبی صادق پا بر جهان گذاشت و محو تماشای زیبایی های جلبک وار روزگار شده بود. روزی پسرک از زیبایی های دنیا خسته شده بود و دیگر چیزی او را خوشحال نمی کرد. در میان گلزاری زیر سایه درختچه ای نشسته بود که چشمانش بر خارزاری خیره شد، در میان این همه خار گلی زیبا روییده بود . پسرک چند روز پیاپی محو تماشای گل بود. با طلوع آفتاب می آمد با غروب آفتاب می رفت، بعضی وقت ها طلوع آفتاب را به طلوع بعدی می رساند. چند روزی به همین صورت سپری شد، دل پسرک دیگه طاقت دوری چند لحظه ای گل را هم نداشت، از طرفی پسرک نمی توانست نظاره گر گل در میان خارهای بران باشد که هر زمان امکان خشکانیدن گل را دارند. به همین خاطر دل را به دریا زد و سر به بیابان نهاد. در میان راه خارهای زیادی پای پسرک را زخمی می کردند ولی شوق دیدار گل این دردها را خنثی کرده بود، پسرک به آرزوی قلبی خود رسید در کنار گل ایستاده بود زانو زد و با شور و شوقی فراوان به گل نگاه می کرد باز هم جرأت دست زدن به گل را نداشت از ترس اینکه پژمرده شود، خون زیر پای پسرک روان شده بود ولی پسرک به این فکر می کرد که خون پاهای لاغر و خسته اش ریشه های گل را خشک نکند، هوا خیلی گرم بود ولی پسرک به این فکر می کرد که برای گل سایبان شود تا آفتاب گل را خشک نکند. پسرک شاد شده بود سختی های راه را نمی دید و هر روز به دیدن گل می آمد، خارها همچنان پاهای نحیفش را می خراشید ولی شوق دیدار گل ارزشش بیشتر از این حرف ها بود، ظاهرا گل هم از پسرک مهربان و ساده دل خوشش آمده بود و یا شاید فقط بهش عادت کرده بود. روزی پسرک به این فکر فرو رفت که گل را به خانه ببرد و از این لجن زار دورش کند. به خانه رفت تا در باغچۀ کوچکشان خانه ای برای گل زیبا بسازد افراد خانواده وقتی گل را دیدند با آوردن گل مخالفت کردند، آنها به پسرک گفتند که این گل نیست یه نوع گیاه هرزۀ زیباست است که به صورت خودرو رشد می کند و ریشه های گیاهان اطرافش را نابود می کند که این باعث می شد کل باغچۀ آنها را علف هرزه بپوشاند، اما پسرک که فقط به فکر آوردن گل به خانه بود نه حرفهای اطرافیان برایش مهم بود نه باغچۀ خانه شان. با خواهش ها و التماسای فراوان پسرک خانواده اش برای آوردن گل موافقت کردند. پسرک با خوشحالی هرچه تمام تر به سوی گلزار می دوید و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید ولی وقتی نزدیک گلزار رسید کم کم آن برق و خوشحالی که در نگاه پسرک بود کم و کمتر شد و بعد از چند لحظه پسرک سرجای خود خشکش زد، گلدانی که برای آوردن گل آورده بود از دستش افتاد و شکست و پسرک در بهت عجیبی فرو رفت، آن خوشحالی و شادابی چند لحظه پیش اکنون به سکوت سنگینی تبدیل شده بود، پسر دیگر کنار گل نشسته بود و جای پسرک را گرفته بود. به خانه برگشت و چند روزی را در اتاقش ماند ولی طاقت دوری گل را نداشت بازهم به سوی گلزار به راه افتاد ولی بازهم........ پسرکی دیگر. روزهای دیگر و پسرانی دیگر....... پسرک که دیگر آن شوق و ذوق را برای دیدن گل نداشت تصمیم گرفت که گل را از آن لجنزار نجات دهد و به خانه بیاورد چون هنوز گل را دوست داشت ولی طاقت دیدن گل را با پسر ها نداشت. پسرک گلدانی زیبا و بزرگ را برای گل درست کرد و بازهم با وجود اینکه می دانست که گل را خواهد دید و پسران.... این بار دیگر پسرک خشکش نزد بلکه به زانو افتاد با دیدن پسرکی جدید که گل را در گلدان نهاده و می خواهد گل را ببرد پسرک نزدیک شد که با بردن گل مخالفت کند ولی گل دیگر حتی به پسرک نگاهی هم نینداخت و با لبخندی ملیح در میان گلدان غریبه رفت و از آنجا دور شد پسرک تا وقتی که آنها را می دید به آنها نگاه می کرد و زیر لب می گفت گل من باغچۀ نو مبارک وقتی آنها از دید پسرک دیگر قابل دیدن نبودند پسرک همان جا جان سپرد و سر بر خاک نهاد و آن صداقت صمیمیت و مهربانی را با خود به گور برد. اکنون چند روزیست پسرکی به دنیا آمده از جنس نفرت پسرکی که نه بویی از مهربانی برده نه از صداقت نه از دوست داشتن. پسرک به صحرا می رود به گلزار می رود به جایی که پسرک مهربان جان سپرد، او در بیابان و گلزار بر گل ها پا می نهد و خارها را می بوسد. کسی را دوست نمی دارد گلی نظرش را جلب نمی کند و تنها ارزویی که در دل دارد رسیدن به گلهای بیشتر و له کردن آنها زیر پاهایش است بخصوص گل زیبای قصۀ پسرک مهربان که از خارزاری به لجن زاری برده شد. به امید آن زنده است وبه شوق له کردن گلهای دیگر گام بر می دارد.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:34 توسط آرام شریفی |

 
کد ورود و خروج

JavaScript Codes JavaScript Codes