پایان راه
از آنچه باخته ام خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام .روز گاري از زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟
و دنیا آنقدر کوچک است که از دل بزرگ آدم ها برای شما می نویسم ، دلی که اگر برای کسی تنگ شود ذره ذره سنگ می شود و این باعث ننگ است که لباس رنگ رنگ بپوشی و پا روی دل دیگران بگذاری. ای دوستان هم سان من ، داستان همراه دوستان می گذرد بی آنکه به پشت نگاه کند. مکنید از زمانه گلایه و نگویید روزگار زشت است که خشت دل ما کشت حاصل خیز را آفت زد. این مشق عشق نیست که برایتان می نویسم این نه واقعیت زود گذر ، بلکه حقیقت جاودانی است. طبل پر صدای عشق ، گوش بر من و هوش بر گذشتگان و جوش بر آیندگان نمی گذارد.نظر مکنید و حذر کنید ، سفر بی خطر نیست شروع مکنید به امید طلوع و اگر طلوع بود از یاد نبرید را که فرا میرسد غروب. شکسته می شود آن دل از جنس بلور و چه می شنوید؟ چشم باز ، سینه راز ، در انتظار آواز و نه آواز پرنده آواز یار ، یار پر یادگار.باز دوباره گوش می دهید چه می شنوید؟ ای خدای بزرگ چه می شنوند؟ همان جمله با صدایی دیگر… . گر او کرد اشتباه چه باشد مرا گناه؟ که دیگر مرا پناه؟روز من سیاه و روزگارم تباه و نفرین و آه … آرام نمی شوی و دلارام شما رفته است . که را نفرین می کنی آنکه هنوز دوستش داری؟به چه فکر میکنی ذکر او بر زبانت است؟هنوز متعجبی و حیران که در آن بهار دوران چه طور زمستان فرا رسید. افسوس که یادت می آید هیچ احساسی به او نداشتی آنقدر گفت تو را دوست دارم که پوست بر استخوانت رسید. آری آن زمان تو را دوست داشت و تو باز بی احساس به او تو نمی دانستی و آمدی و آن کس که تو را بی شمار دوست داشت دوست بداری… مدتی که گذشت تو تکراری شدی و دوست داشتنش به آخر رسید ولی تو دیگر او را صادقانه دوست داشتی و چه کرد با تو بی آنکه به تو فکر کند و باز آن جمله تلخ با صدایی دیگر… این صدا برای من ناجور و برای شما یک جور فرقی نمی کند و فقط آن جمله مهم است که می گوید… حالا در تنهایی زندان ، تاوان می دهید و پیمان نبود که پایان این شود.
بسیار تنگ است بسیار سفید
این اتاق میل های درونی است
روی کاسه ی سفید فرنگی ام
نشسته ام
خم شده سرم روی زانو روی این دست
دست دیگر آنور است آویزان
دراز می شود روی گونه ی دیوار دست می مالد
دراز می شود زیر شیر آب دست می شوید
ول می شود
آویزان نشسته ام روی کاسه ی سفید فرنگی
سرم خم روی زانو نمی دانم از زیر سینه می آید؟ از ته شکم می آید؟
اشک می ریزد از چشم که شاش می ریزد اینجا ول
لای این همه آب اشک می ریزد از چشم.
شاش می ریزد.
انگار دست های رفته توی تنم حالا یکی یکی بیرون می کشند می روند
می ریزد از ته دل توی چشمه که این توست، کاسه ی سفید فرنگی
شاش می ریزد از ته دل بیرون. داغ و شرشر توی آب سرد کاسه ی سفید فرنگی
اشک که می ریزد از این می ریزد که شاش که می ریزد داغ داغ، دلم ضعف می رود
سر تکان می دهم که موها پس بخزند و آه
سرم خم روی زانو توی کف دست
دست دیگرم این جا زیر غلغل شاش داغ جاری تلخوش
حالا دوباره پر می شود از اشک. آه.
حالا تمام داغ داغ از ته دلم شرشر می ریزد اینجا روی دستم این جا توی کاسه ی سفید فرنگی.
دست اینجاست که شرشر شاش بریزد روی کف دست پیش از آنکه بریزد برود توی کاسه که برود
یعنی فقط یکبار دیگر تماس و بعد
هیچ و زرد و روشن و درخشان و داغ.
داغ داغ.
هر بار بیرون کشید دستش را از توی گلویم این همین گلو سوخت.داغ داغ.
اما نبود داغ داغ، دستش کم بود.
فقط اینجاست شرشر شاش که می سوزد داغ می ریزد از گلو بیرون.
کمر راست که می کنم نفسم گیر می کند.
نفس گیر می کند خم می شوم.
دوباره سر روی کف دست.
لیوان قهوه را برمی دارم از لب سفید وان.
هاه. یکبار دیگر.
تیر می کشد کمر راست می شود
خم که می شوم از ناله های جیغ کشیده تیغ می کشد
شرشر است گه نیست آب شده گه شرشر می ریزد از بس که خورده ام خراب خراب
خم شد دوباره روی زانو سر توی دست
پیچ می خورم کج
دستم چنگ به لب کاسه ی سفید فرنگی
عرق که می زند از روی سینه روی پیشانی
زور که می زند از زیر سینه تاب می دهد کمرم را شکم پیچ پیچ می خورد هنوز نفس نیامده بالا
هنوز دستم این جاست
اندازه می گیرد
داغ داغ و خوب
له که می شوم خالی از این ها که ریخت دراز می کشم توی وان سفید و آب جوش و داغ پر می شوم دوباره
دلم نمی خواهد گه رنگ پریده ی رقیق شرشر
آن یکی گونه گه را می خواهم سفت سفت سخت سخت
هر بار قهر کرده انگار مثل کی... نرم
از کون می خزد بیرون
*
یک سیگار. تا گلو توی آب داغ. شرشر اشک می ریزم از خونریزی های بسیار.
آدم است عشق
گاهی دلش می گیرد
گاهی از ته دل می زند زیر خنده
ما را می رنجاند
گاهی آغوش وا می کند..
دست هایش را روی گونه هامان می چسباند
یا بر می دارد روی پستان هامان می گذارد و ما عشق می کنیم
گاهی عرق می نشیند روی پیشانی دلش
می خواهد، توی چشمۀ خنکی، که ما باشیم، غوطه ور شود
گاهی
می خواهد از خنکای چشمه که بیرون زد
یکی مثل آفتاب
نه مثل ما که مثل چشمه ایم
بر شانه هاش بتابد
گاهی دلش برای خودش تنگ می شود
می خواهد خودش را بغل کند
اما
ما
دست هایش را می گیریم
دور گردن خود حلقه می کنیم
من صندلی ام
کشیده اندم تا میان اتاق
ایستاده اند روی من
سر بیرون کرده اند از حلقۀ طناب
با تیپا مرا از زیر پا پس زده اند
من صندلی ام
نشسته اند روی من
نگاه کرده اند به روبرو
به آنچه از طناب آویزان است
برخاسته اند کشانده اندم تا ته اتاق
تا پای پنجره
ایستاده اند روی من
خم شده اند از پنجره بیرون
ول شده اند
چسبیده اند به سنگفرش
من صندلی ام
کشیده اندم تا توی خیابان
نشسته اند روی من
نگاه کرده اند به سنگفرش
نگاه کرده اند به بالا
برخاسته اند
از خیابان گذشته اند
تا میان موج رفته اند
از موج گذشته اند
زیر آب رفته اند
من صندلی ام
ایستاده اند روی من
…
شناسنامه
در شهر سنگ می خورد به شیشه
دلنگرانی
می دانم
باور نمی کنم
توی آینه می بینم
دوست دارم
لب هایم را می بوسم به دهان می برم
دوست دارم
طعم تریاک دارم
دوست دارم
صدایم نمی شنود سیل سال جاری را
سگ شده این سال
می گیرد
بگذار بگیرمت دوباره
آغوشم وا شده راست می گفتی دست ندارم
من حقیقت خودم ام
از حقیقت تو حرفی نمی زنم
اگر بزنم از آب در می آیی دروغ
د
و
ر
می شوی
شکل دور نیست همین است که هست: دال واو ره
شب ها با هم می رویم توی رختخواب صبح با هم از رختخواب بیرون می آییم می رویم پشت میز. با هم حرف می زنیم می خندیم راه می رویم با هم گریه می کنیم خیلی با هم گریه می کنیم. سرمان را تکیه می دهیم روی شانه ی هم دست روی سینه ی هم نگاه می کنیم به همه ی دیوارهای اتاق، حرف می زنیم. همه چیز به هم می گوییم. همه جا با هم می رویم. همه چی با هم می خوریم بخصوص عرق استکان استکان.
اما یکی دیگر هم هست. همینجاست. با هم حرف می زنیم. با هم می خندیم با هم می ترسیم با هم دلشوره می گیریم با هم چراغ را خاموش روشن می کنیم بوی پرتقال می دهد. نبودنش سرگیجه می آورد. سرم که درد می گیرد فرو می کنم لای پایش آرام می گیرد. نمی رود. دروغ می گوید.
بعد شب ها می رویم توی تختخواب نگاه می کنیم به هم با هم می خوابیم با هم از رختخواب بیرون می آییم با هم می رویم پشت میز.
اما یکی دیگر هم هست. سینه اش خیلی داغ است. لای پایش خالی است خیلی داغ است. دستهایش خیلی پهن است. سرش درد نمی گیرد چون هی سرهایش را با هم عوض می کند. سرم که درد می گیرد فرو می کنم لای پایش آرام می گیرد. دستهایش را می بندم دور شانه هایم هر جایی روی سینه و گلویش را می بوسم تا برسم آنجا که لب هایش را وا می کند روی لبهایم. می بوسد تا اینجا که لب هایم وا می شود توی سرم بنگ بنگ.
اما یکی دیگر هم هست که نباید برود بیاید برود بیاید برود بیاید با این دسته گل ها و گونه های یخ کرده و اینهمه سیگار
اما آن یکی که سرم را آرام می گیرد نباید برود بیاید برود بیاید برود بیاید دلشوره بگیرم از رفتن رفتن از آمدن آمدن ذوق ذوق اینجا اینجا
چیزی به تن کرده ام که تنم کرده
در تنگنایی که تنم کرده
چشمم از اینجایم بیرون نزد
این گزارش است افتاد توی سرم از گلو زد آنور آنور
نگاه نکن کردی؟
یک بار آرزو از خر خودش پایین آمد
یک بار من از خر آرزو پایین آمدم
یکبار بالایم از کمرم پرسید تو هم خوبی؟
یکبار دلش که درد گرفته بود لوله شد توی دلم
رفتم و این چشم ها رفتم و این دندان ها
رفتم آب شوم از زور خواب بریزم از چشمش بیرون
این چشم بوی من می دهد که گل شد خشکید